می 7, 2008 by nazbanoo

من و تو دنیا رو آفتابی می خواستیم عسلک
پیرهنای مشکی رو آبی می خواستیم عسلک
من و تو ماهی نبودیم مثه اون قصه ی ناب
تنها این شبا رو مهتابی می خواستیم عسلک
همه ی سهم ما از دنیا همین بود عسلک
سایه ی ستاره هم ستاره چینبود عسلک
اما بین چشمای مرده و مات آدما
برق چشمای ما آفتابی ترین بود عسلک
سهم من از چش تو چن تا زل بود؟ عسلک
آخر چن تا غزل اسم عسل بود ؟ عسلک
حال جرم ما چیه ؟ بگو به من بگو به من
بگو همبند غزلساز همیشه خوبه من
بگو پروانه ی ما صید کدوم ثانیه شد ؟
بگو کی سر می زنه خورشیدت از غروبه من ؟
عسلک ! گاهی خیالت من رو غمگین می کنه
اسب بالدار ترانه رو برام زین می کنه
اسم تو یه طعمی داره مثه شیرینی عشق
چای تلخ لحظه م رو اسم توشیرین می کنه
سهم من از چش تو چن تا زل بود؟ عسلک
آخر چن تا غزل اسم عسل بود ؟ عسلک
–يغما گلرويي
ارسال شده در روزنوشت | No Comments »
دسامبر 31, 2007 by nazbanoo
Helping end relationships in the electronic age
(+)
بامزست ! نوع گلايهها، اينكه با وجود اين نامه بازهم ميخواهيد دوست بمونيد با طرف يا نه و … رو ميشه تعريف كرد !
ارسال شده در روزنوشت | No Comments »
دسامبر 16, 2007 by nazbanoo

كامپيوتري كه صرفاً براي سرگرمي ساخته شده است. به جاي نمايشگر، پروژكتور داخلي دارد كه قابل برداشتن به منظور جادهي بهتر است.
نگران صدا نباشيد، زيرا اطراف لنز پروژكتور، اسپيكرهاي استريو وجود دارد!


سيم هاي شلوغ را چه كنيم؟ كليه سيم ها در هنگامي كه مورد استفاده نيستند در يك يونيت جمع ميشوند. از آنجايي كه اين دستگاه يك كامپي.تر است، يك كيبورد جمعشو نيز موجود ميباشد.
تمامي اين قابليت ها در دستگاهي به پهناي ۳ دي-وي-دي و دو سي-دي موجود است.

تمامي آنچه شما نياز داريد يك ديوار خالي، مقداري پاپ كورن و يك نوشيدني خنك است!

برچسبها: microsoft, pc
ارسال شده در كامپيوتر | No Comments »
دسامبر 12, 2007 by nazbanoo
ديگر فيل - تر نيست !
با افزودن افزونه (add-on) دسترسي به فليكر به مرورگرFireFox خود، به آساني فيل را خشك كنيد!
باز هم از كرامات دوستمان، فايرفاكس!
برچسبها: add-on, Firefox, flicker
ارسال شده در كامپيوتر | No Comments »
دسامبر 12, 2007 by nazbanoo
در نبودت

چه كشيدم !
ارسال شده در كامپيوتر | No Comments »
دسامبر 11, 2007 by nazbanoo
اهل بم بود، قبل از ويراني. ساده، خالص و شفاف. دبير بود، دانشجو بود، استاد بود. از همه اينها بالاتر، پدر بود، عاشق بود، مسئول بود.
هنوز كه هنوزه به تعهد و پايدارياش زبانزده. براي به بالاها رسوندن ما -همونجاهايي كه براش برابر با مدارج بالاي علمي ما و لبخندي محو بود- همه كار ميكرد. مييرد و مياوردمون. دنبال كارامون ميدوييد. از درسمون ميپرسيد. براي پروژههاي درسيمون نهايت تلاشش رو ميكرد.
و وقتي آخرين ثمرهاش هم پا به دانشگاه در يك رشته «مهندسي» گذاشت، آرام شد. راحت خيال شد. رها شد …
بعد ها زلزله آمد. شاگردانش، فاميلش، دوستانش، كوچههاي كودكيش … همه رفتند.
خوب شد كه نبود تا ببيند.
كاش بود و موفقيت ما، حرفهاي ما را ميديد و ميشنيد.
كاش بود
خوب شد نبود
…
برچسبها: پدر، بم
ارسال شده در روزنوشت | No Comments »
نوامبر 3, 2007 by nazbanoo
ارسال شده در روزنوشت | No Comments »
نوامبر 3, 2007 by nazbanoo
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
ارسال شده در روزنوشت | 1 نظر »