بودنش

اهل بم بود، قبل از ويراني. ساده، خالص و شفاف. دبير بود، دانشجو بود، استاد بود. از همه اينها بالاتر، پدر بود، عاشق بود، مسئول بود.

هنوز كه هنوزه به تعهد و پايداري‌اش زبانزده. براي به بالاها رسوندن ما -همونجاهايي كه براش برابر با مدارج بالاي علمي ما و لبخندي محو بود- همه كار مي‌كرد. مي‌يرد و مياوردمون. دنبال كارامون مي‌دوييد. از درسمون مي‌پرسيد. براي پروژه‌هاي درسيمون نهايت تلاشش رو مي‌كرد.

و وقتي آخرين ثمره‌‌اش هم پا به دانشگاه در يك رشته «مهندسي» گذاشت، آرام شد. راحت خيال شد. رها شد …

بعد ها زلزله آمد. شاگردانش، فاميلش، دوستانش، كوچه‌هاي كودكيش … همه رفتند.

خوب شد كه نبود تا ببيند.

كاش بود و موفقيت ما، حرفهاي ما را مي‌ديد و مي‌شنيد.

كاش بود

خوب شد نبود

یک نظر بنویسید