Archive for the ‘روزنوشت’ Category

چای تلخ

می 7, 2008

من و تو دنیا رو آفتابی می خواستیم عسلک
 پیرهنای مشکی رو آبی می خواستیم عسلک
من و تو ماهی نبودیم مثه اون قصه ی ناب
تنها این شبا رو مهتابی می خواستیم عسلک
 همه ی سهم ما از دنیا همین بود عسلک
سایه ی ستاره هم ستاره چینبود عسلک
اما بین چشمای مرده و مات آدما
برق چشمای ما آفتابی ترین بود عسلک
 سهم من از چش تو چن تا زل بود؟ عسلک
 آخر چن تا غزل اسم عسل بود ؟ عسلک
 حال جرم ما چیه ؟ بگو به من بگو به من
بگو همبند غزلساز همیشه خوبه من
بگو پروانه ی ما صید کدوم ثانیه شد ؟
بگو کی سر می زنه خورشیدت از غروبه من ؟
عسلک ! گاهی خیالت من رو غمگین می کنه
اسب بالدار ترانه رو برام زین می کنه
اسم تو یه طعمی داره مثه شیرینی عشق
چای تلخ لحظه م رو اسم توشیرین می کنه
 سهم من از چش تو چن تا زل بود؟ عسلک
 آخر چن تا غزل اسم عسل بود ؟ عسلک

–يغما گلرويي

>:)

دسامبر 31, 2007

Helping end relationships in the electronic age

(+)

بامزست !  نوع گلايه‌ها، اينكه با وجود اين نامه بازهم مي‌خواهيد دوست بمونيد با طرف يا نه و … رو مي‌شه تعريف كرد !

بودنش

دسامبر 11, 2007

اهل بم بود، قبل از ويراني. ساده، خالص و شفاف. دبير بود، دانشجو بود، استاد بود. از همه اينها بالاتر، پدر بود، عاشق بود، مسئول بود.

هنوز كه هنوزه به تعهد و پايداري‌اش زبانزده. براي به بالاها رسوندن ما -همونجاهايي كه براش برابر با مدارج بالاي علمي ما و لبخندي محو بود- همه كار مي‌كرد. مي‌يرد و مياوردمون. دنبال كارامون مي‌دوييد. از درسمون مي‌پرسيد. براي پروژه‌هاي درسيمون نهايت تلاشش رو مي‌كرد.

و وقتي آخرين ثمره‌‌اش هم پا به دانشگاه در يك رشته «مهندسي» گذاشت، آرام شد. راحت خيال شد. رها شد …

بعد ها زلزله آمد. شاگردانش، فاميلش، دوستانش، كوچه‌هاي كودكيش … همه رفتند.

خوب شد كه نبود تا ببيند.

كاش بود و موفقيت ما، حرفهاي ما را مي‌ديد و مي‌شنيد.

كاش بود

خوب شد نبود

Welcome

نوامبر 3, 2007

خوش اومدم ! اومدم؟!

Hello world!

نوامبر 3, 2007

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!